بردیا در تیر ماه...
به نام خدا...
چقدرررر دیر به دیر آپ میکنم...
این روزا چقدرررر وقت کم میارم... به محض بیدار شدن از خواب... میگی: مامان بییم بییون... بییم بالا... ببیم ددر... ببیم حموم... آبی و سیاه(همون رنگ انگشتی) ... و هزاران برنامه داری برای اوقات فراقت...
منم با زبون روزه در خدمتتم... خوب تو چه میدونی روزه داری و تشنگی چیه عزیز دلم؟؟!!!
نمیدونم چرا؟! به هم ریختی... خواب و خورام و اخلاق و رفتار... همه چی... ولی میدونم موقتیه و خیلی زود میشی همون پسر کوچولوی خوش اخلاق ما...
اینم بگم که این روزا بی دردسر مسواک میزنی... خوشحالم!
کم کم داری به خوابیدن روی تختت خودتو عادت میدی... خوشحالم!
از بین تمام کلماتی که با شیرینی هر چه تموم میگی... ببشید(همون ببخشید) برام یه مزه ی دیگه ای داره... هر چند اصلا اصرار نمیکنم یا بهتره بگم مجبورت نمیکنم که کلمات مودبانه که معنی شونو نمیدونی استفاده کنی...مرسی و ممنون و خواهش میکنم و بله و ... ولی اعتراف میکنم عاشششق ببشید گفتناتم...هر وقت ریختو پاشی میکنی.... هر وقت خراب کاری میکنی قبل ازینکه من ببینم خودت ببشید گویان میای تو بغلم و هیییی خودتو لوس میکنی... اینجور موقع ها خوردن داری...منم که روزه ام!!! پس چی کارت کنم پسر!
از ترسوندن من لذت میبری... هر چی بیشتر بترسم و سریع تر فرار کنم خنده هات بلند تر و واقعی تره...
منم میترسم ملالی نیست...
با این قیافه ی تو میتونم نترسم؟


لبخند تو خلاصه ی خوبی هاست...
لختی بخند خنده ی گل زیباست


بردیا در تیر ماه...
